ترمه 2
❤ رمــانـی ها ❤
رمان های توپ از نویسنده های نود و هشتیا، دانلود اهنگ ،جمله های عاشقانه و......فقط این جا!!!!

بعد از ناهار رفتم روبه روی تلوزیون نشستم و هر هزار تا کانال و بالا پایین کردم... سهیلم با خنده اومد خودشو انداخت کنار من ...عادت داشت همیشه میخواست رو مبل بشینه خودشو پرت میکرد... یه متر جابه جا شدم! - اروممممم!!! چیه کبکت خروس میخونه؟؟؟ - هه...هیچی بابا..راسی یه خبر خوشال کننده برات دارم.. - هوم؟ - عروسی فردا شب جدائه.. خوشحال شدم اما به رو خودم نیوردم... - به سلامتی - فکر میکردم برام مهمه... - اره خوب خوبه ... - براچی چادر سرت میکنی؟ - چون دوست دارم چادر سرم کنم... - خوب دلیلشو بگو... - خوب اینو دینم به من میگه ..باید حجابمو حفظ کنم... - خوب چرا ادم باید زیباییاشو از دیگران پنهون کنه؟ - چه لزومی داره نشونشون بده؟ - خوب قطعا یه پسر نمیره دنبال دختری که... - تو مخالف بودی که سعید منو انتخاب کرده بود اره؟؟ بعد سکوت نچندان طولانی گفت : - خوب...یه جورایی اره... - چرا فکر میکنی چادر شان ادمارو میاره پایین؟ - ببین ترمه خوب بیشترشون اینطورین...اما خوب... - سهیل تو مثه بقیه ادما حتی به خودت زحمت نمیدی که ادمارو درونی بشناسی... اینکه کسی نذاره مردا ازش استفاده کنن نشون دهنده اینکه پایین تر از بقین؟؟؟ - اما خوب قبول دارم که تو با بقیه فرق میکنی؟ با لبخند گفتم : - چه فرقی؟ اروم منو کشید تو بغلشو گفت : - لوس و غیر منطقی نیستی...زور نمیگی... همش به فکر سر و وضع و مهمونیای زنونه مسخره نیستی...اهل خرید و این مسخره بازیا نستی... با خنده گفتم : - اهان یعنی هرکس خرید کردنو دوست نداشته باشه یه زن ایده اله - نخیر دیگه بعضیا خیلی...خودشونو خفه میکنن دیگه منظورم اینه... - اهان ... و به کنایه گفتم : - چقدم واردی؟ - اره دیگه با طرلان بودن یعنی همه خصوصیات گند و یه جا تحمل کنی! مخم سوت کشید این داشت از طرلان خانومش بد میگفت ؟ - ادم که پشت سر عشقش بد نمیگه! - کی گفته دوسش دارم؟ - من! - شما خیلی اشتباه... - چرا میخوای چیزی روکه باچشمام میبینمو نفی کنی؟ - شاید یه موقعی داشتم اما ازش خسته شدم... رو اعصابمه..اون فقط برا پول با منه...نمیدونم چی جوری سگ اخلاقیه منو تحمل میکنه... - پوله دیگه...یعنی الان اصلا دوسش نداری؟ - نه!! نمیدونم چرا ولی میخواستم از زیر زبونش حرف بکشم... - ولی من همیشه دوست دارم با عشق زندگی کنم حتی یه روزم بدون اینکه به کسی فکر کنی یعنی عمرتو داری هدر میدی!!! - اره! - پس تو خیلی از روزا رو داری از دست میدیا!!! اروم سرمو گرفتم بالا و نگامو انداختم تو نگاش ..یه جوری نگام میکرد...شاید میخواست بگه خر خودتی - تو از کجا میدونی؟ - خوب طرلان!! اهان پس یه دختر خانم جدید حالا اسمش چیه؟ - تو اصلا ناراحت نمیشی بفهمی شوهرت روزا با دخترای دیگه ارتباط داره؟ - اگه واقعا شوهرم باشه چرا خوب... - الان یعنی چی یعنی من الکی شوهرتم؟ - الان این یعنی چی؟ یعنی تو روزا با دخترای دیگه ارتباط داری؟ - جواب منو بده! - سهیل تو خودت میدونی حرف من چه معنی میده؟ سرشو انداخت پایینو گفت : - خوب..برای من که فرقی نمیکنه اگه تو مایل .... با عصبانیت داد زدم : - بس کن سهیل!! - خوب خوب اروم باش...ببین اصن بیا یه کار بکنیم -... - بیا از همین لحظه به بعد به هم قول بدیم دعوا نکنیم...خوب؟ سرمو تکون دادم به معنای موافقت - نخیر اینجوری نه...درست ، حرف بزن! - باشه ... - نه قشنگتر - برو بابا - ترمه! - هان؟ - هان چیه بی ادب؟ و با ادای مسخره گفتم : - جونم عشق و اول و اخرم....خوبه؟؟؟ خنده کوتاهی کرد و گفت : - عینهو طرلان... اصن اسم این دختر لرزه به اندامم مینداخت... - فردا چی میپوشی؟ - لباس - اِ؟ فک میکردم میخوای با برگ خودتو بپوشونی خندم گرفت.... - لباس دیگه لباس - برو بیار ببینم!! - حوصله ندارم - بابا چقد تو گشادی؟ یه دقیقه برو بیار دیگه حس خیلی خوبی بهم دست داد...مثه زن و شوهرای خوشبخت!! هه هه - بی ادب گشاد چیه؟ داشت ادای منو درمیاورد: - خوب عشق اول و اخر من میشه بری لباسی رو که فردا باید بپوشی و خرامان خرامان در مجلس قدم بزنی و هزاران کشته مرده بدیو بیاری این شوهر فلک زدت ببینه؟ - نه!!! با شتاب و خنده روم خیز برداشت و گفت : - یعنی من یه ساعت نطق میکنم تو باید... - پاشو سهیل... یه ذره نیگام کرد و اروم گفت : - به چیزی شک نداری؟ - هان؟؟؟ - هوس کردم یه چیزاییرو بهت ثابت کنم... - ای بابا دوباره که تو شروع کردی؟ - مگه عیب داره؟؟؟ - بله که عیب داره - میشه بگی عیبش کجاست؟؟ - راسی به علاوه اون ویژگیهای منحصر به فردتون که گفتم باید عارض بشم که شما خیلی خیلی هیزم تشریف داری!! جدی شد... - اهان پس نباید از این به بعد نگاتم بکنم نه؟ - شوخی کردم!! - نه شوخی نکردی... با صدای بلندی خندیدمو گفتم : - بهت ثابت میکنم یهویی به سمت لباش هجوم اوردم...اخ که چقدر این طعم برام شیرین بود... اونقدر دوسش داشتم که حاضر بودم همه چیمو بدم اما این وجود مردونه مال من باشه...اخ که بد دردیه عاشقی... اروم زیر گوشم گفت : - یه چیزی بگم؟ - هوووووووم؟ - تو اولین دختری هستی که همیشه برای بوسیدنم پیش قدم میشی همه دخترا اول ناز میکنن که بری سمتشون... خنده ای کرد و سرشو کرد توی گردنم: - اما هیچ کودوم اینقدر بهم نمیچسبه... کیلو کیلو قند تو دلم اب میکردن..با فکر اینکه منو از دخترای اطرافش سر تر میدونست ناخداگاه دستام دور بدنش حلقه شد... خودمو بیشتر بهش فشردم... یه ان سهیل بی حرکت شد..انگار حرکات من براش غیر منتظره بود اما حریص تر از قبل منو تو اغوشش کشید.... اخه لعنتی ما که تا این جا پیش اومدیم... احساس میکردم که دوسم داره ...من که عاشقش شده بودم... همه بدیاش برام بی اهمیت شده بود...همین که دیگه طرلانو دوست نداره برام یه خبر خوشحال کننده بود... موقع خواب اروم گونشو بوسیدمو شبخیر گفتم ...داشتم میرفتم سمت اتاقم که صدای زنگ اومد... سهیل رفت تا جواب بده ..راه رفترو برگشتم!! - کی بود؟ سرد و خشک گفت : - طرلان! قلبم مثه گنجیشک میزد اخ که چه حالی پیدا کرده بودم... سریع رفتم لباسمو عوض کردمو یه دستی به صورتم بردم...سهیل اومد تو اتاقو گفت : - بگیر بخواب نمیخواد بیای بیرون... جلوش وایسادمو گفتم : - اینجا خونه منم هست؟ - اره اما الان.. - میخوام از مهمونمون پذیرایی کنم عیبی داره؟ و زدمش کنار و رفتم در خونرو باز کردم... - سلام....خوش اومدین!! یه چشم و غره ای رفت و با هزار تا ناز گفت : - سلام!! بلافاصله داد زد: - سهیل!!! با کفش رفت تو خونه منم بدون رو دربایستی گفتم: - ببخشید طرلان جون لطفا کفشاتونو دربیارید من اینجا نماز میخونم! چنان نگاهی بهم انداخت که نزدیک بود خودمو خیس کنم اما بی تفاوت لبخندی باحال تحویلش دادم در کمال بی ادبی رو به سهیل گفت : - این چی میگه سهیل؟؟؟؟ نگاه خصمانه ای به سهیل انداختم یعنی اینکه جرات داری طرف منو نگیری... - چه بی خبر اومدی؟ - والا تا چند وقت پیش میگفتی اینجا خونه عشق منو توئه سهیل کلافه بود... - ما میخواستیم بریم خونه ماماینا!!! - اِ؟ باشه خوب برین حاضر شین منم میام.... - نه خونه ترمه اینا!! - اونجا؟؟؟ هه...میری یه وقت با ماشینت تو اون کوچه های تنگ گیر میکنی ها!!! خونه ما تو کوچه های تنگ بود...ای کاش خونه خودمون بودیم - این چه وضع حرف زدنه طرلان؟ - تو که تا چند وقت پیش میومده خستگیای زندگی اجباریتو تو اغوش من در میکردی حالا چی شده...تو که همش از این دختره شکایت داشتی و به سعید و این تقدیر مسخرشو این مزاحم لعنت میفرستادی!! چی شده حالا؟ بدجور دلم شکسته بود.... بغض بدجور گلومو میفشرد.... سهیل کبود شده بود... - میتونی بری بیرون! فک کنم وقت خوابت گذشته طرلان!!! شروع کرد به داد و بیداد!! - تا کی میخوای منو ... صبر منم حدی داره..!! تو به من قول دادی بعد از یکی دوماه طلاقش میدی ...چیه نکنه نکنه باهم... - چرت نگو طرلان ...من به تو ... - هیسسسسسسسس... تو خودت به من قول دادی...همون روزی مست و بدبخت از تو مهمونی جمت کردم...همونروزی که.... تو بغل همدیگه... سهیل داد زد: - بس کن... اما طرلان ادامه میداد : - با همون لباس خواب سفیدم...میدونستم نمیتونی ازم بگذری... سهیل عربده کشید : - خفه شو طرلان... طرلان لبخندی زد ....اومد رو به روم وایساد و با نفرت نگاهم کرد: - ازت متنفرم... یه ادم اضافی که فقط برای بهم ریختن زندگی من ... تو حتی سعیدم از م گرفتی.... من عاشقش بودم..اما داغ سهیلو به دلت میذارم نیشخندی زد و رفت... اون رفت اما من شکستم..خورد شدم...زبون استخون نداره اما استخون میشکنه... با احساس ضعف همونجا جلوی تلوزیون نشستم روی زمین ...مثه ادمای مات مونده بدون اینکه بفهمم اشک میریختم...سعید؟؟؟ سعید از اولم عاشقم بود...امکان نداشت سهیل سریع اومد کنارم تا خواست دستمو بگیره توئه حرکت دستمو کشیدم فریاد زدم : - به من دست نزن..... دیگه.... خیلی کثیفی... تویه اشغالی سهیل یه اشغاله پست که ارزش دوست داشتن نداره... تازه داشتم فکر میکردم خوبی ... داشتم به این مجسمه ای که ازت تو ذهنم ساخته بودم عادت میکردم اما تو خرابش کردی.... ازت بدم میاد!! سهیل مات مونده با نگاهی درمانده فقط به چشمام ذل زده بود...بعد از ناهار رفتم روبه روی تلوزیون نشستم و هر هزار تا کانال و بالا پایین کردم... سهیلم با خنده اومد خودشو انداخت کنار من ...عادت داشت همیشه میخواست رو مبل بشینه خودشو پرت میکرد... یه متر جابه جا شدم! - اروممممم!!! چیه کبکت خروس میخونه؟؟؟ - هه...هیچی بابا..راسی یه خبر خوشال کننده برات دارم.. - هوم؟ - عروسی فردا شب جدائه.. خوشحال شدم اما به رو خودم نیوردم... - به سلامتی - فکر میکردم برام مهمه... - اره خوب خوبه ... - براچی چادر سرت میکنی؟ - چون دوست دارم چادر سرم کنم... - خوب دلیلشو بگو... - خوب اینو دینم به من میگه ..باید حجابمو حفظ کنم... - خوب چرا ادم باید زیباییاشو از دیگران پنهون کنه؟ - چه لزومی داره نشونشون بده؟ - خوب قطعا یه پسر نمیره دنبال دختری که... - تو مخالف بودی که سعید منو انتخاب کرده بود اره؟؟ بعد سکوت نچندان طولانی گفت : - خوب...یه جورایی اره... - چرا فکر میکنی چادر شان ادمارو میاره پایین؟ - ببین ترمه خوب بیشترشون اینطورین...اما خوب... - سهیل تو مثه بقیه ادما حتی به خودت زحمت نمیدی که ادمارو درونی بشناسی... اینکه کسی نذاره مردا ازش استفاده کنن نشون دهنده اینکه پایین تر از بقین؟؟؟ - اما خوب قبول دارم که تو با بقیه فرق میکنی؟ با لبخند گفتم : - چه فرقی؟ اروم منو کشید تو بغلشو گفت : - لوس و غیر منطقی نیستی...زور نمیگی... همش به فکر سر و وضع و مهمونیای زنونه مسخره نیستی...اهل خرید و این مسخره بازیا نستی... با خنده گفتم : - اهان یعنی هرکس خرید کردنو دوست نداشته باشه یه زن ایده اله - نخیر دیگه بعضیا خیلی...خودشونو خفه میکنن دیگه منظورم اینه... - اهان ... و به کنایه گفتم : - چقدم واردی؟ - اره دیگه با طرلان بودن یعنی همه خصوصیات گند و یه جا تحمل کنی! مخم سوت کشید این داشت از طرلان خانومش بد میگفت ؟ - ادم که پشت سر عشقش بد نمیگه! - کی گفته دوسش دارم؟ - من! - شما خیلی اشتباه... - چرا میخوای چیزی روکه باچشمام میبینمو نفی کنی؟ - شاید یه موقعی داشتم اما ازش خسته شدم... رو اعصابمه..اون فقط برا پول با منه...نمیدونم چی جوری سگ اخلاقیه منو تحمل میکنه... - پوله دیگه...یعنی الان اصلا دوسش نداری؟ - نه!! نمیدونم چرا ولی میخواستم از زیر زبونش حرف بکشم... - ولی من همیشه دوست دارم با عشق زندگی کنم حتی یه روزم بدون اینکه به کسی فکر کنی یعنی عمرتو داری هدر میدی!!! - اره! - پس تو خیلی از روزا رو داری از دست میدیا!!! اروم سرمو گرفتم بالا و نگامو انداختم تو نگاش ..یه جوری نگام میکرد...شاید میخواست بگه خر خودتی - تو از کجا میدونی؟ - خوب طرلان!! اهان پس یه دختر خانم جدید حالا اسمش چیه؟ - تو اصلا ناراحت نمیشی بفهمی شوهرت روزا با دخترای دیگه ارتباط داره؟ - اگه واقعا شوهرم باشه چرا خوب... - الان یعنی چی یعنی من الکی شوهرتم؟ - الان این یعنی چی؟ یعنی تو روزا با دخترای دیگه ارتباط داری؟ - جواب منو بده! - سهیل تو خودت میدونی حرف من چه معنی میده؟ سرشو انداخت پایینو گفت : - خوب..برای من که فرقی نمیکنه اگه تو مایل .... با عصبانیت داد زدم : - بس کن سهیل!! - خوب خوب اروم باش...ببین اصن بیا یه کار بکنیم -... - بیا از همین لحظه به بعد به هم قول بدیم دعوا نکنیم...خوب؟ سرمو تکون دادم به معنای موافقت - نخیر اینجوری نه...درست ، حرف بزن! - باشه ... - نه قشنگتر - برو بابا - ترمه! - هان؟ - هان چیه بی ادب؟ و با ادای مسخره گفتم : - جونم عشق و اول و اخرم....خوبه؟؟؟ خنده کوتاهی کرد و گفت : - عینهو طرلان... اصن اسم این دختر لرزه به اندامم مینداخت... - فردا چی میپوشی؟ - لباس - اِ؟ فک میکردم میخوای با برگ خودتو بپوشونی خندم گرفت.... - لباس دیگه لباس - برو بیار ببینم!! - حوصله ندارم - بابا چقد تو گشادی؟ یه دقیقه برو بیار دیگه حس خیلی خوبی بهم دست داد...مثه زن و شوهرای خوشبخت!! هه هه - بی ادب گشاد چیه؟ داشت ادای منو درمیاورد: - خوب عشق اول و اخر من میشه بری لباسی رو که فردا باید بپوشی و خرامان خرامان در مجلس قدم بزنی و هزاران کشته مرده بدیو بیاری این شوهر فلک زدت ببینه؟ - نه!!! با شتاب و خنده روم خیز برداشت و گفت : - یعنی من یه ساعت نطق میکنم تو باید... - پاشو سهیل... یه ذره نیگام کرد و اروم گفت : - به چیزی شک نداری؟ - هان؟؟؟ - هوس کردم یه چیزاییرو بهت ثابت کنم... - ای بابا دوباره که تو شروع کردی؟ - مگه عیب داره؟؟؟ - بله که عیب داره - میشه بگی عیبش کجاست؟؟ - راسی به علاوه اون ویژگیهای منحصر به فردتون که گفتم باید عارض بشم که شما خیلی خیلی هیزم تشریف داری!! جدی شد... - اهان پس نباید از این به بعد نگاتم بکنم نه؟ - شوخی کردم!! - نه شوخی نکردی... با صدای بلندی خندیدمو گفتم : - بهت ثابت میکنم یهویی به سمت لباش هجوم اوردم...اخ که چقدر این طعم برام شیرین بود... اونقدر دوسش داشتم که حاضر بودم همه چیمو بدم اما این وجود مردونه مال من باشه...اخ که بد دردیه عاشقی... اروم زیر گوشم گفت : - یه چیزی بگم؟ - هوووووووم؟ - تو اولین دختری هستی که همیشه برای بوسیدنم پیش قدم میشی همه دخترا اول ناز میکنن که بری سمتشون... خنده ای کرد و سرشو کرد توی گردنم: - اما هیچ کودوم اینقدر بهم نمیچسبه... کیلو کیلو قند تو دلم اب میکردن..با فکر اینکه منو از دخترای اطرافش سر تر میدونست ناخداگاه دستام دور بدنش حلقه شد... خودمو بیشتر بهش فشردم... یه ان سهیل بی حرکت شد..انگار حرکات من براش غیر منتظره بود اما حریص تر از قبل منو تو اغوشش کشید.... اخه لعنتی ما که تا این جا پیش اومدیم... احساس میکردم که دوسم داره ...من که عاشقش شده بودم... همه بدیاش برام بی اهمیت شده بود...همین که دیگه طرلانو دوست نداره برام یه خبر خوشحال کننده بود... موقع خواب اروم گونشو بوسیدمو شبخیر گفتم ...داشتم میرفتم سمت اتاقم که صدای زنگ اومد... سهیل رفت تا جواب بده ..راه رفترو برگشتم!! - کی بود؟ سرد و خشک گفت : - طرلان! قلبم مثه گنجیشک میزد اخ که چه حالی پیدا کرده بودم... سریع رفتم لباسمو عوض کردمو یه دستی به صورتم بردم...سهیل اومد تو اتاقو گفت : - بگیر بخواب نمیخواد بیای بیرون... جلوش وایسادمو گفتم : - اینجا خونه منم هست؟ - اره اما الان.. - میخوام از مهمونمون پذیرایی کنم عیبی داره؟ و زدمش کنار و رفتم در خونرو باز کردم... - سلام....خوش اومدین!! یه چشم و غره ای رفت و با هزار تا ناز گفت : - سلام!! بلافاصله داد زد: - سهیل!!! با کفش رفت تو خونه منم بدون رو دربایستی گفتم: - ببخشید طرلان جون لطفا کفشاتونو دربیارید من اینجا نماز میخونم! چنان نگاهی بهم انداخت که نزدیک بود خودمو خیس کنم اما بی تفاوت لبخندی باحال تحویلش دادم در کمال بی ادبی رو به سهیل گفت : - این چی میگه سهیل؟؟؟؟ نگاه خصمانه ای به سهیل انداختم یعنی اینکه جرات داری طرف منو نگیری... - چه بی خبر اومدی؟ - والا تا چند وقت پیش میگفتی اینجا خونه عشق منو توئه سهیل کلافه بود... - ما میخواستیم بریم خونه ماماینا!!! - اِ؟ باشه خوب برین حاضر شین منم میام.... - نه خونه ترمه اینا!! - اونجا؟؟؟ هه...میری یه وقت با ماشینت تو اون کوچه های تنگ گیر میکنی ها!!! خونه ما تو کوچه های تنگ بود...ای کاش خونه خودمون بودیم - این چه وضع حرف زدنه طرلان؟ - تو که تا چند وقت پیش میومده خستگیای زندگی اجباریتو تو اغوش من در میکردی حالا چی شده...تو که همش از این دختره شکایت داشتی و به سعید و این تقدیر مسخرشو این مزاحم لعنت میفرستادی!! چی شده حالا؟ بدجور دلم شکسته بود.... بغض بدجور گلومو میفشرد.... سهیل کبود شده بود... - میتونی بری بیرون! فک کنم وقت خوابت گذشته طرلان!!! شروع کرد به داد و بیداد!! - تا کی میخوای منو ... صبر منم حدی داره..!! تو به من قول دادی بعد از یکی دوماه طلاقش میدی ...چیه نکنه نکنه باهم... - چرت نگو طرلان ...من به تو ... - هیسسسسسسسس... تو خودت به من قول دادی...همون روزی مست و بدبخت از تو مهمونی جمت کردم...همونروزی که.... تو بغل همدیگه... سهیل داد زد: - بس کن... اما طرلان ادامه میداد : - با همون لباس خواب سفیدم...میدونستم نمیتونی ازم بگذری... سهیل عربده کشید : - خفه شو طرلان... طرلان لبخندی زد ....اومد رو به روم وایساد و با نفرت نگاهم کرد: - ازت متنفرم... یه ادم اضافی که فقط برای بهم ریختن زندگی من ... تو حتی سعیدم از م گرفتی.... من عاشقش بودم..اما داغ سهیلو به دلت میذارم نیشخندی زد و رفت... اون رفت اما من شکستم..خورد شدم...زبون استخون نداره اما استخون میشکنه... با احساس ضعف همونجا جلوی تلوزیون نشستم روی زمین ...مثه ادمای مات مونده بدون اینکه بفهمم اشک میریختم...سعید؟؟؟ سعید از اولم عاشقم بود...امکان نداشت سهیل سریع اومد کنارم تا خواست دستمو بگیره توئه حرکت دستمو کشیدم فریاد زدم : - به من دست نزن..... دیگه.... خیلی کثیفی... تویه اشغالی سهیل یه اشغاله پست که ارزش دوست داشتن نداره... تازه داشتم فکر میکردم خوبی ... داشتم به این مجسمه ای که ازت تو ذهنم ساخته بودم عادت میکردم اما تو خرابش کردی.... ازت بدم میاد!! سهیل مات مونده با نگاهی درمانده فقط به چشمام ذل زده بود...اه لعنت به تو طرلان...لعنت! تازه داشت باهام خوب میشد ...تازه داشت رام میشد... اس ام اسه طرلان بود: - خوب بود عزیزم؟؟؟ - گند زدی به زندگیم... - سهیل تو خودت گفتی... - اون واسه یه ماه پیش بود نه الان.... - تو دوسش داری اره؟ - براچی پاشدی اومدی اینجا؟ - جواب منو بده... - تو غلط کردی با ترمه اونجوری حرف زدی... - پس دوسش داری!! - اره دوسش دارم حالا چیه؟ - پس چرا منو بیخودی علاف خودت کردی؟ - تو خودت دوست داشتی علاف بمونی میدونستی من برا ازدواج نمیخوامت... - منو سرکار میذاری؟؟ - میخوای چیکار کنی؟ - همون کاری رو که باید از اول میکردم - ببین من نمیخوامت مگه زوره؟ من عاشق ترمم دوسش دارم زنمه اینو میتونی بفهمی؟ - باشه پس داشته باش ... - هیچ غلطی نمیتونی بکنی!! - میبینیم *** تیپای این دختر میخواست منو داغون کنه!!! یه پیرهن کوتاه سبز یشمی.... اون موهای خوشلشام درست کرده بود... نمیتونستم خودمو کنترل کنم... مثه همیشه رفتم پشت سرش وایسادم...خواست برگرده که با دیدنم ترسید ... از صبح تا حالا یه کلمم باهام حرف نزد.... داشتم دیوونه میشدم... میخواست بره اما راهشو میبستم عصبانی شد : - برو اونور - مگه قول نداده بودیم باهم دعوا نکنیم... با نیشخندی گفت : - تو به خیلیا قول دادی... داشت لهم میکرد...فقط تنها کاری کردم سایید دندونام بود...با بی محلیش داغونم میکرد... - ترمه!! - برو کنار! - من باید چیکار میکردم؟؟ با حرص نگام کرد: - نذار دهنم باز شه... - بگو بگو... دلش پر بود میدونستم...داد و فریاد میکرد: - دختره اومده اینجا منو تحقیر میکنه ...خوردم میکنه بعد تو مثه میرزا لق لقه وایسادی نیگا میکنی... تو....تو حتی با اون هرزه خوابیدی اما زنت باید شبا با یاد داداشت بخوابه ... تموم تنم یخ کرد... نمیتونستم تحمل کنم: - لعنتی تو اگه میخواستی چرا از اول نگفتی... تو از همون روز اول ....تو سرد بودی خشک بودی... میخواستم اما جرائت نداشتم - شر نگو...تو هفته اولو اصلا خونه بودی؟؟؟ اونموقعی که برای زیر و رو کردن وسایلت باز خواستم میکردی یادته؟؟؟؟؟ اونشب طرلان خانومو اورده بودی.... یادته؟؟ راست میگفت..اما نمیتونستم ، نمیتونستم بگم حالا دوست دارم وقتی میدونم هیچ حسی بهم نداره... تورو خدا تمومش کن... رفتم بغلش کنم اما... پسم زد... - تو حتی نمیذاری من بغلت کنم بعد داری از چی حرف میزنی؟؟ - هه...از غرورم..از حالم..از نیشه زبونایی که دیشب شنیدم... لعنت به نقدیرت؟ لعنت به برادرت؟ من که هیچی ... من اصن تو این زندگی برای تو چیم...هه...هیچی یه مزاحم... اومد جلو انگشت اشارشو میکوبید به سینم... - من سعیدو از طرلان گرفتم ؟ با بغض فریاد زد: - اره؟؟؟؟؟ من سعیدو تور کردم؟؟ اره؟؟؟؟؟ چرا جواب نمیدی؟؟ - اروم باش تورو خدا اروم تر..... نه نه سعید از اولم عاشق تو بود... دیگه نمیتونستم این مدلیشو تحمل کنم ...کشیدمش تو بغلم....باید میذاشتم گریه کنه...منه لعنتی از اولی پا تو این خونه گذاشت زندگیرو براش زهر کردم...اروم اروم پشتشو مالیدم...زیر گوشش زمرمه میکردم: - گریه کن ... ببخشید عزیزم...ببخشید... دیشب همون موقع بهم اس داد...بهش گفتم نمیخوامش ... بهش گفتم که حق نداشت باهات.... صدای گریش اعصابمو خورد میکرد...اروم دورش کردمو اشکاشو پاک کردم...کی من اینقدر دلنازک و رومانتیک شده بودم خبر نداشتم؟؟؟؟؟؟ - من نمیام.. - چی؟؟؟ - من عروسی نمیام.. - خواهش میکنم ترمه...زشته... - میفهمی؟ میفهمی اینو که طرلانم اونجاست؟ نمیخوام ببینمش ...حالمو بد میکنه... - باشه باشه اروم باش... ازت خواهش میکنم یه امشبو تحمل کن دیگه دیگه قول میدم نبینیش باشه؟ - به خدا اگه اگه حرفی بزنه....من میدونم با تو خندم گرفت مثه بچه ها شده بود دلم براش ضعف میرفت ....ناخداگاه لبخندی زدمو دوباره بغلش کردم....وجودش اغوشش بهم ارامش میداد... اه اه لعنت به این موبایل: - بله؟ - مامان داریم میام - باشه چشم فعلا بدو بدو که خیلی دیر شد... نمیتونستم از این لبا بگذرم... سعی کردم بدترین عکس العملش و تصور کنم فوقش اینه که میزنه زیر گوشم .... کمره خوشفرمشو کشیدم تو اغوشمو بی ابا بوسیدمش..اووووووومممم ...ترمه یک بود!!! این موجود همه چیش برام شیرین شده بود...چقدر بی انصاف بودم اونموقع که بهش گفتم سعید چیجوری عاشق توئه گوشت تلخ شد.... با یاد اینکه ترمه ارثیه سعیده برام محکم تر به خودم فشردمش... دوسش داشتم بی هیچ چون و چرایی...امکان نداشت بذارم از دستم بره!!!دلم نمیخواست بره...خل شده بودم! - اگه کسی حرفی زد یا ناراحت بودی بهم زنگ بزن میریم!! - باشه فعلا! - ترمه! - بله؟ - اِ چیزه موبایلتو که اوردی ؟ - اره - باشه چی میگفتم ؟؟؟ - ترمه؟ - بــــــــــلـــــــه؟؟؟ بی هوا یه بوس کوچولو از لباش گرفتم... - دیوونه!! معلومه که دیوونه شدم....اخه منو چه به عشق و عاشقی اونم کی ..کسی رو که فکرشم نمیکردم... بدجوری عاشقش شده بودم ولی ... ترمه چی؟؟؟ هنوزم فکره سعیده...هه با فکر سعید میخوابه...تقصیر خودمه از امشب میرم پیشش میخوابم...اصن چه لزومی داره تنها و جدا از هم.... دلم شور میزد اگه این دختره یه چیزی بهش بگه دوباره بینمون .... اهههههههه کاش اصن نبود...کاش اصن نمیومدیم.... حالم از این سر صدا داشت بهم میخورد ...از وقتی که ترمه اومده تو زدندگیم انگار ارامشم به جونم برگشته اما فقط این ارامش زمانی بود که ترمه ام کنارم بود... کلافه بودم ...اصلا حرفای چرت سینا در مورد ابراز علاقه یه دختر لش بهش خنده دار نبود... یه نیم ساعت دیگه شام میارن...دلو زدم به دریا و الکی به بهونه اینکه خستم رفتم بالا... - مامان! - بله؟ براچی اومدی... - ترمه رو صدا کن... - کاری داری؟ - اره مامان جان الکی که نیومدم بالا صداش کن.. خندم گرفته بود اره جونه خودت... قربونش برم داشت میخنده با مینا حرف میزد... هنوز خنده رو صورتش بود... با تعجب گفت : - چی شده؟؟ چرا اومدی بالا؟ دلم میخواست ببلعمش... - برو حاضر شو بریم... - وا!! کجا؟ - خونه... - چه مسخره الان چه موقع خونه رفتنه؟ - خستم... - والا قیافت که اینجوری نشون نمیده... نمیدونم چرا نمیتونستم جلو خندمو بگیرم...وقتی هیجان زده میشدم دیگه خنده هام تمومی نداشت - خوب سریع بخور بریم.... - خوبی تو؟؟؟ با خنده گفتم : - اره بابا... - باشه برو برو خداشفات بده... - راسی ترمه... - هـــــــــــــان؟ - طرلان که... - نه برو.... وایسادم تا بره تو... *** خل شده پسره.... صدای گوشیم بلند شد... ای خدا این خل وضع مسیج داده بود...این چرا اینجوری میکنه؟؟؟ - فردا کلاس داری؟ - نه! - جایی نمیری؟ - نمیدونم ... سهیل! - جانم؟ یه ان قلبم لرزید این اولین باری بود که میگفت جانم.. - به نظرت این سوالا رو نمیتونی تو خونه بپرسی؟ برداشته واسه من لبخند میفرسته... - :) - من این خنده هاتو دقیقا کجای دلم جا بدم؟ - سمت چپ سینت... نه بابا این واقعا یه چیزیش میشد امشب... - سهیییییییییییییییلللللللل للللل....یه شکلک عصبانیم براش گذاشتم.... - جوووووووووووووووننننننننن نننمممممممممممم؟؟؟؟؟ نه دیگه جدی جدی مثه اینکه یه چیزیش شده... - سرت به جایی خورده ؟ - نه به خدا! - میذاری شام بخورم؟؟؟ - اومممم بذار فک کنم!! متاسفم - خیلی رو داری به خدا! فعلا ! - زود بیا بیرونا... یه ربع دیگه - برو بابا هنوز هیچی نخوردم.. - من نمیدونم یه ربع دیگه...اصن چه معنی داره زن ادم اینقدر بخوره؟؟؟ - هروقت شامم تموم شد میام ...دیگه ام اس نده چون جواب ن م ی د م ..... یه لبخند شیطانیم گذاشتم.... فک کنم یه نیم ساعتی از تاکیدای سهیل میگذشت...از قصد هی فص فص میکردم....باالخره با هزار ناز و عشوه رفتم سمت ماشین بابا و مامانینا همه اونجا وایساده بودم...چقدرم شولوغ بود...اوه اوه قیافه سهیل دیدنی بود.... از همون دور یه نگاه تهدید امیز انداخت و به ساعتش اشاره کرد....من با خنده و زیر لبی جوری که بفهمه گفتم : - بیشین بینیم بابا خندش گرفت اما سرشو گرفت پایینو موهاشو الکی چنگ زد... رفتم جلو با بابا روبوسی کردم... سهیلم یکی از دوستاشو بهم معرفی کرد...کامیار ....چقدرم هیز بود مثه چی نیگام میکرد... سهیل فهمید و اومد زیر گوشم با حرص گفت : - رژتو پاک کن... - وا من که پاک کردم...رنگه لبامه... یه جوری که کسی نبینه یه انگشت کشید روی لبمو با تعجب نیگام کرد... خدافظی کرد و رفت نشست تو ماشین... *** - یه ذره بیشتر طول میدادی؟ خندم گرفته بود... - اره بخند بخند ... - خلی دیگه خل - رفتیم خونه حلیت میکنم - اوه اوه ترسیدم سهیلم بهم رحم کن... یه خنده نرم و خوشگل رو لباش نقش بست... - چیه خوشت اومد؟ - اره ترمه ی من چرا بدم بیاد؟ - بیچاره من مسخرت کردم... - اما من جدی گفتم ... این حرفاش یعنی چی؟ یعنی دوسم داشت؟ یعنی منو ترمه رو واسه خودش میدونست؟ دیگه تا وقتی برسیم حرفی نزدم... سریع رفتم چادر و مانتومو در اوردمو خودمو انداختم رو تخت... - اوووووووو پاشو لباستو دربیار - خستــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــم!! خیلی با نمک نگاش به من بود و لباسشو در میاورد ... یه ان ترسیدم...یه وقت فکرای شیطانی نکنه...؟؟ با لبخند مرموزی گفت : - میخوای من برات دربیارم... بلند شدمو رو به روش ایستادم... - اِ؟ نه بابا یاد گرفتی... یه لبخند شیرین زد و سرشو کج کرد... - نخیر اقا سهیل بنده دم به تله نمیدم.. - اهان حالا من شدم تله؟؟؟ چشمامو گذاشتم روهم یعنی اره اما سهیل باید کاری رو که میخواستو انجام بده.... سریع حمله کرد سمت لبم....وجودم داغ شد...نفسم بالا نمیومد... اروم ازش جدا شدمو گفتم : - نه سهیل... - اخه واسه چی؟؟؟ الان چاهار ماهه... ازش فاصله گرفتم رفتم لباسمو عوض کنم... - سهیل میشه بری بیرون؟ میخوام لباسمو عوض کنم. - خوب عوض کن.... - لوس نشو... - لوس چیه؟ میگم دربیار... با خنده بیجونی که خجالتم توش بو گفتم : - به تو نمیشه اعتماد کرد برو... اونم خندید و گفت : - باوش...ولی به یه شرطی... با خنده سرمو انداختم پایین و گفتم : - ای خدا چیه دوباره چی میخوای؟ - امشب اینجا میخوابم.... برق از سه فازم پرید.... - من تو بیداری بهت اعتماد ندارم بعد توو خداب ...نهههههههههههههههههههه بهش برخورد... - بهت اعتمادو نشون میدم...بعدشم من به اجازه تو احتیاج ندارم...بدو عوض کن که خعلی خستمممممممممیعنی تا جایی که میتونستم ازش دور خوابیدم... سهیل یه دیوونه ای که دومی نداره.. خنده صدا داری کرد و گفت : - پرت نشی پایین یه وقت؟؟؟ رومو با ادا ازش گرفتمو گفتم : - لوس مسخره... باخنده شروع کرد به قلقلک دادن منم بدجور قلقلکی....داشتم میمردم...دیگه از حال رفتم... - بیا...بیا بغل عمو... - نمیخوام... بزور منو کشید تو بغلش...دوباره اون احساس خوشایند مخصوص سهیل ...تپش قلب...تن لرزه...نمیتونستم اروم بگیرم...اینقدر نزدیک... یه شب تا صبح؟ - سهیل! - جانم! - یه وقت... با صدای کشیده ای گفت : - بخواببببببب **** چقدر لذت بخش بود صبح بعد از یه خواب شیرین چشمام تو چشمای سهیل باز میشد...عاشقش شده بودم .. اره! اما هنوز از احساس سهیل خبر نداشتم امکان نداره بعد چهار ماه و خورده ای زندگی حتی به عنوان یه همخونه هم بهم وابسته نشده باشه... من لهجه این بوسه ها رو میفهمم از سر هوس نیست...طعم بوسه های سعید و میده!! با عشق با علاقه... چرا خودمو امیدوار نکنم سهیل شوهرمه حالا دیگه هم قاونا هم قلبا اما.... *** - خوب خوابیدی؟ - اره! - یکی به گوشت زنگ زده بود.. - کی بود؟ - نمیدونم... لیحنش سرد بود...خودمو کشیدم بالا و نگاش کردم .. - چیه؟؟ - چی چیه؟ - چرا ناراحتی؟ - من ناراحتم به نظرت؟ - از قیافت که.... نیشخنذی زد و گفت : - گوشیت داره زنگ میزنه... اروم بلند شدم دوباره این سه پیچ مسخره بود: - بفرمایید! - سلام خوبین؟ خانم معتمد؟ من زنگ زدم بهتون بگم - سلام کاری داشتین؟ - راستش من با مادرم صحبت کردم اگه شما اجازه بدین خدمت بریم.... - اقا پارسا!! - راستش من از همون اولم میخواستم... ببینید ترمه خانوم من میدونم سعید !!! با صدای بلند داد زدم: - اقای محترم من ازدواج کردم - ترمه ترمه خواهش میکنم ...میدونم دوسش نداری شما که میخواین طلاق بگیرین... نمیدونم چی شد که یه دفعه گوشی از دستم کشیده شد و بعد صدای عربده سهیل: - مرتیکه تو داری به زن من پیشنهاد ازدواج میدی؟؟ - گه خوردی!!! داشت حرف میزد اما با اعصاب خورد گوشیرو کوبید رو زمین... - سهیل! - حرف نزن...توئه احمق اگه میگفتی که ازدواج کردی من الان نباید......هه ببین چیجوری به ریش میخندن... - سهیل من نمیدونستم... - اصن برای چی باید شماره تورو داشته باشه؟هاااااااان؟؟؟ - بابا ما باهم برای پایان ناممون داشتیم... - شما خیلی بیجا کردی - خو چرا اینجوری میکنی؟ با خشونت اومد سمتمو کمرمو گرفت و کشید تو اغوشش... سرمو گرفتم بالا نگاش هنوزم رنگ دلخوری داشت... - یادته یه بار گفتی اگه بفهمی شوهرت روزا با دخترای دیگست چه حالی میشی؟ سرشو تکون داد: - حال تو چه جوریه؟ - حالم خوبه چون زن من روزا خونست... با خنده گفتم : - حالا مثلا... - اروم خم شد و لبامو بوسید .. - اخه الکیشم مسخرس...این وصله ها بهت نمیچسبه خانومم تموم تنم داغ شد انگار دیگه رو زمین نبودم ...تو اسمونا رو ابرا سر میکردم...خانومم!!! خخخخخخخخ - راسی... - هوم؟ - یه چاهار روزی نیستم گرخیددم... - چی؟ کجا میخوای بری؟ - باید برم اسپانیا!!! - واسه چی؟ - یه چندتا سیبل باید... - کی میری؟ - پس فردا!! - برو خونه مامانی مامانی؟؟؟؟ - نه همینجا هستم - نخیر باید بری !! که چی یه دختر تنها! - من دوسه هفته ام اینجا تنها بودم چاهار روز که چیزی نیست سرشو انداخت پایینو گفت: - ترمه خواهش میکنم...برو.. - نمیخوام... - دارم ازت خواهش میکنم! - اَه ...مسخره! - ترمه!!!!!!!!!!!!!!!!!!! - باشه بابا! لوس... از بغلش اومدم بیرونو رفتم سمت اشپزخونه... - مامانینا ناهار میان اینجا! جیغ زدم: - چییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سهیل ؟؟؟؟؟؟؟؟ تو الان باید بگی؟؟؟ ساعت دهه!! - خوب بابا عیب نداره زنگ میزنیم از بیرون بیارن!!! با عصبانیت ساختگی دستشو بزور کشیدمو بلندش کردم.... -جونم چیه؟؟ دلت برای .... - برو بابا!!! وایمیسی همه اینجا رو جمع میکنی؟؟ - یعنی نمیتونم را برم... خندم گرفته بود: - اَه لوس نشو سهیل جونه م دیر شده!! - باشه بابا برو خدارو شکر سهیل بود تموم خونرو مثه دسته گل کرد... به جای اینکه اتاقارو تمیز کنه درشو بست... تنبل!!منم همینطور که غر میزدم در حال اشپزی بودم..مامانی راست میگفت غذای هل هلی همیشه خوشمزه میشه.... سریع رفتم یه لباس درست حسابی پوشیدمو یه ارایش مختصرم کردم...موهای اتو کردمو هم دم اسبی نستم...هنوز وقت داشتم روتختی صاف و صوف کردم که صدای زنگ در اومد... سهیل هنوز تو حموم بود... درو که باز کردم سریع رفتم سمت اتاقش...در حمومو کوبیدم: - سهیللللللللل!!! - بله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ - اومدن!!! - خوب باشه مگه چیه؟؟ - سهیل میگم اومدن ...دارن میان بالا!! - خوب الان میام بیرون بابا پامو کوبیدم روزمینو یه اه غلیظم کردمو داشتم میرفتم بیرون که اقا سهیل سر و مرو گنده با حوله اومدن بیرون: - ترمه!! - هوم؟؟؟ - اُه اُه چقدم عصبانیه!! - بدو مسخره - وایسا ببینم! برگشتم سمتش که اروم لباشو گذاشت رو لبام.... سهیل از هر فرصتی استفاده میکرد....اخ لعنتی مگه میشد دلکند... خودمو کشیدم عقبو گفتم : - سهیل بدو تورو خدا بده!! - یه لباس بده من بپوشم... - بابا خودت بگیر دیگه - تا من موهامو خشک کنم توام یه سلام علیک بکن بعد بیا بهم لباس بده.... - باشه باشه... بدو رفتم پایین....مامانیم اومده بود شاید دو سه هفته ای بو ازش خبر نداشتم سلام و علیک کردم...مامان سراغ سهیلو گرفت که بهشون گفتم : - الان میاد... سریع رفتم بالا... - کجایی تو؟ - تو خودت بلد نیستی لباس بپوشی نه؟ - نچ... لباس خودم کرم قهوه ای بود دوست داشتم ست هم باشی...یه تیشرت قهموه ای با یه شلوار ادیداس براش دراوردم!!! با خنده پرت کردم سمتشو گفتم : - بگیر بچه کوچولو... داشتمم میرفتم بیرون که گفت : - کجا؟ - ببخشیدا برم پیش مهمونام! - وایسا باهم میریم... - عوض کن بیا دیگه - نه وایسا باهم بریم وایسادم ...دیدم داره حولشو درمیاره که سریع برگشتم رومو کردم سمت دیوار... سهیل داشت میمرد از خنده ... چیزی نگفت : - شلوارشو پوشید با خنده گفت : - برگرد بابا! اوففففففففففف عجب هیکلی داشت...خاکبر سرم بعد چاهار پنج ماه هنوز تنونستم .... - کجایی؟ - بریم؟ - اوهوم... داشت با همون موها میومد...سریع جلوش وایسادمو یه دستی توش کشیدم اما واینمساد سریع برسشو گرفتمو موهاشو درست کردم با همیشه فرق داشت مدلی که خودم دوست داشتم...کل موهاشو کج دادم یه طرف سرش .... وای که همه جوره جیگره منه.... با خنده نیگام میکرد... - چیه؟ میخواستی همین طوری بری پایین بدون حرف دوباره لبای گرمش ارامبخش وجودم شد... یه دفعه سهیل کشید عقب به سرعت گفت : - سلام صدای خنده بابا با حرفاش مخلوط شد : - علیکه سلام روی برگشتن نداشتم... سهیلم خندش گرفته بود سرشو انداخت پایینو خندشو جمع کرد منم یواش یواش برگشتم ...بابا رفته بود پایین.. سهیل دستمو گرفت و با خودت کشید سمت پله ها!! - همش تقصیر توئه ابروم رفت... - دیوونه!! - دیوونه تویی که وقت و بی قت... - مگه تقصیر منه؟؟ و همزمان سلام بلند بالایی کرد... بابا با خنده نیگامون میکرد اما من اصلا سرمو بالا نیوردمو سریع رفتم تو اشپزخونه!! میزو چیدم... - بفرمایید ناهار حاضره! همه رفتن سمت میز که دیدن خالیه....دوست داشتم سفره بندازم... مامانی با خنده گفت : - به به عجب سفره ای!!! یه پارچه بته جقه بود که فرنوش از کیش اورده بود اون و کردم سفره چقدرم خوشگل شده بود... مامان شیرین داشت از خوبیای نداشته من به سهیل تعریف میکرد...سهیل همون لحظه که با مامانش حرف میزد کمرمو گرفت و منو به خودش چسبوند... نمیدونم شاید من اشتباه میکنم اما احساسم بهم میگفت رفتارای سهیل نمایشی نیست... *** بعد از رفتن مهمونا خونه رو تمیز کردم ...غصم شده بود سهیل میخواست بره و من نمیدونم چیجوری نبودشو تحمل کنم؟؟؟ سهیل رفت تو اتاقو لباساشو عوض کرد.. با خستگی خودمو انداختم رو تخت... سهیلم با لبخند قشنگی اروم اومد کنارمو دراز کشید ..دوست داشتم تا عمر دانشتم تماشاش میکردم... با موهام بازی میکرد منم با فراق بال نگاهش میکردم.. خیلی تو فکر بود..حواسش اصن اینجا نبود... - کجای؟ به چی فک میکنی؟؟؟ لبخند زد و گفت : - چی حدس میزنی؟ منم خنده ای کردمو گفتم : - به عشقت..!!! چشماشو روهم گذاشت یعنی اره...دلم ریخت ... اگه یه عشق تازه باشه ؟ اگه من ... وای خدااااا!!!! سرمو برگردوندم... - تو چی؟ - من چی؟ - به چی فکر مکیردی؟ - میتونی حدس بزنی؟ - اومممممم...نمیدونم - بهتر! سهیل! - جانم.. - یه سوال بپرسم؟ - بپرس.. - چرا نماز نمیخونی؟ - همینجوری! - خوب چرا همینجوری نمیخونی؟؟ - هه... تو میخوای که بخونم؟ - اره خوب چرا بدم بیاد یکی رو به راه کنم اما خوب به خاطر من نه...به خاطر خودت خدات... - اوهوم... حالا من یه سوالی بپرسم؟ - اره بگو! - چرا بهتر؟ - چی بهتر؟ - اینکه نتونستم حدس بزنم - اهان ! همینجوری... - نه دیگه باید بگی... - هه... منم مثه تو به عشقم... نگاش جدی شد: - چی؟ تو مگه؟ - ببخشید مگه من چیم از تو کمتره؟ - به همون مرتیکه ای که ... - نخیر! - پس کی؟ - مگه من از تو پرسیدم؟ - خوب بپرس... - برام مهم نیست... - برامن مهمه! - سهیلللللل... !! - چیه؟ میخوام بدونم عیبی داره؟ - ول کن خواهش میکنم خستم خوابم میاد! - باشه نگو! ولی اینو بهت بگم ترمه تا وقتی که خونه منی تا وقتی که اسمت تو شناسنامه منه...نباید با کسی دیگه باشی... - من با کسی نیستم... - حتی فکرم نکن...فهمیدی؟ - سهیل اخه! - همین که گفتم بگیر بخواب.. داشت میرفت بیرون ..غرورمو گذاشتم کنار حداقل میخواد بره بذار این مدت کنارم باشه! - سهیل! - بله؟ - تو اتاقت میخوابی؟ برگشت سمتم : - نه...میرم دستشویی! لباس خوابمو پوشیدمو رفتم زیر پتو...لذت میبردم وفتی لباسشو در میاورد و میخوابید! تا اومد دراز کشید سریع منو کشید تو بغلش... - اگه ... حاضری به خاطر اون... - به خاطر کی؟ - همونی که... نیشخندی زد و گفت : - دوسش داری! - خوب! - حاضری به خاطرش موقعیت الانتو.... - هه همچین میگی موقعیت که انگار الان... دندوناشو به هم فشار داد و گفت : - لازم نیست نیش و کنایه بزنی! - منظورم این نبود... - هرچی بود یمخوای بگی راضی نیستی... میخواستم رک راست باهاش حرف بزنم : - تو که میدونی راضی نستم پس چرا تمومش نمیکنی؟ میخواستم تحریکش کنم تا حداقل به یه فکری بیفته تا کی اینجوری زندگی کردن... - اِ؟ مثه اینکه خیلیم بدت نمیاد زودتر تموم شه بری پیش اون مرتیکه... - چرا حرف الکی میزنی؟ - الکی میگم؟ اره ؟ - اره حرف چرت میزنی؟ درسته از خیلی چیزا تو زندگی فعلیم ناراضی ام اما اینقدر عوضی نیستم تو خونه تو باشمو فکرم یه جا دیگه.. - اینجوری که دارم میبینم تموم فکر و ذکرت جای دیگست... - سهیل تو گفتی حتی فکرم نکن منم نکردم پس حرف بیخود نزن! - هه... - برا چی نیشخند میزنی؟ - نیشخند ؟ بعضی اوقات دیوونم میکنی ترمه! دیگه حرفی نزدمو دلخور ازش رو برگردوندم ... سهیلم مثه من روشو اونور کرد و خوابید یه چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که دوباره برگشت و بغلم کرد خندم گرفته بود: - صبح بیدارم کن.. - واسه چی؟ - نماز لبخند زدم ...خواب شیرین مرا ربود!اروم از جام بلند شدم ...سریع رفتم وضو گرفتمو نمازموخوندم... مردد بودم صداش کنم یا نه... دمر خوابیده بود.. اروم رفتم کنارشو شروع کردم به مالیدن کمرش ... - سهیل! سهیل جان پاشو! صورتشو کشید به متکا : - هوممممم؟؟ - پاشو..پاشو نمازه! - اههههه ول کن ترمه... - اِ! سهیل تو خودت گفتی بیدارت کنم... پاشو دیگه... یه کم صدای وحشتناک از خودش دراورد و دوباره رفت توخواب... - سهیلم!! پاشو دیگه... نه مثه اینکه اینطوری نمیشه .... با خنده لباشو به دندونم گرفتم و کشیدم .... - آییییی!!! ترمه! از خنده مرده بودم.... مثه فشنگ از جاش پرید ... موهاشم بهم ریخته اصن یه وضی... مثه گیجا اینور اونورو نیگا میکرد دستشم همش میکرد تو موهاش... منم اون وسط غش کرده بودم... دوباره میخواست بگیره بکپه سریع شروع کردم به بوسیدنش...این سهیل لعنتی از هر چی میگذشت نمیتونست از این یکی بگذره... بزور بلندش کردم رفتیم سمت دستشویی... از پشت هی هلش مدادم تا راه بره... چقدر خندیدم ولی خدایی! داشت میرفت تو دستشویی با خنده بهش گفتم : - وضو که بلدی بگیری؟ همیچین نیگا کرد : - نه پس فقط تو بلدی.. زدم به سینشو با خنده گفتم : - برو بچه پرو... یکی دو دقیقه بعد صداش بلند شد: - ترمه! - بله؟ - اول دست راست بود؟ من فقط در دستشویی و باز کردمو دست به سینه با یه ته خنده و لبولوچه کج داشتم نیگاش میکردم..خواب از سرش پریده بود... خندش گرفت برگشت سمت دست شویی و گفت : - میدونستم ..میخواستم ... - میخواستی بدونی من بلدم یانه؟ - نننننه ! میخواستم بفهمی بلدم! - اره ..توام که راست میگی!! از پشت میلرزید..داشت میخندید..روشو برنگردوند با پا درو بست... از یه ور میخواستم برم بخوابم از یه ور دوست داشتم بیدار بمونمو نماز خوندنشو ببینم... فهمیدم داشت شوخی میکرد واسه وضو گرفتن...برام جالب بود هم خیلی خوب وضو گرفت هم خیلی قشنگ نماز میخوند...یعنی هیچ کسو ندیده بودم با این لحن و اینقدر قشنگ نماز بخونه! داشتم با لذت نگاهش میکردم! سلامو که داد برگشت سمتم! - خوب حالا که چی نشستی منو نیگا میکنی؟ نمیخوای پاداش منو بدی؟ از جام بلند شدمو رفتم سمتش: - اُهُ... چه پرو! وظیفت بود! دوتا پامو کشید افتادم رو پاش .... صورتم خیلی نزدیکش بود! - چی گفتی؟ - من ؟ من چی گفتم؟ - اهان ..حالا به نظرت جایزه من چیه؟ - چیه؟ چشماشو با خنده بست و گفت : - من چه میدونم تو باید بدی! چشماشو که بست فهمیدم چی میخواست ...بازم لبای منو نفسای تند سهیل!احساس میکردم سهیل واقعا دوسم داره! دیشب یه لحظه ام طاقت نیورد که باهم سنگین باشیم... جدیدا بیشتر بهم میچسبه همین که میاد پیشم میخوابه خیلیه.. امکان نداره احساس یه ادم یه حسه عادی باشه...اگه دوسم نداره پس چرا اون اوایل اینجوری نبود؟؟؟؟ حالا هرچی هست از این مطمئنم که بهم عادت کرده! صب که بلند شدم نبود...سر و صدا از اتاقش میومد... رفتم دم اتاقش وایسادم داشت وسایلشو جمع. متوجه حضورم نشد...دست به سینه به چارچوب در تکیه دادمو سرفه کوچیکی کردم. برگشت سمتم: - سلام صبخیر... - صب توام بخیر! - خیلی وقته اینجا وایسادی؟ با خنده گفتم : - اره! کپ کرد: - چی؟ یعنی همه حرفامو شنیدی؟ میخواستم یه دستی بزنم: - اره با کی بودی؟ نفس نفس میزد..سینش بالا پایین میشد یعنی چی میگفت که ینجوری هول کرده بود. - ترمه من! - تو چی؟ - باور کن... راستش من فقط میخواستم .. - واااااای حرف بزن سهیل .. - تو چی شنیدی؟ با خنده رفتم جلو بوسه ای به گونش زدم: - نترس بابا من چیزی نشنیدم تازه اومدم... حالا نه جدی چی میگفتی اینجوری هول کردی؟ - دیوونه ترسیدم خنده صدا داری کردم : - نه جونه من بگو چی میگفتی؟؟ - هیچی بابا پاپیچش نشدم کمکش کردم لباساشو جمع کنه نه اتفاق خاصی افتاد نه حرف مهمی بینمون رد و بدل شد کسل و دمغ بود... داشتیم تی وی میدیدم که دیدم خیلی تو فکره یه مشتی به بازوش زدمو گفتم : - اووووو کجایی؟؟؟ - هوم؟ - میگم چرا اینقدر تو فکری؟ - ترمه! - جانم؟ اروم برگشت و نیگام کرد ... تا به حال اینجوری جوابشو نداده بودم.... - نمیخوای بهم بگی کیه؟ با خنده سرمو تکیه دادم به سینشو گفتم : - تورو خدا ول کن... نیگا اگه براش مهم نیستم پس چرا همش تو فکرشه؟ - بگـــــــــــــو! - نمیتونم! - چرا؟ - تو چرا نمیگی؟ - یه روزی میفهمی! - هه...متاسفم اگه بخواد دختر دیگه ای تواین خونه بیاد اونموقع من اینجا نیستم! پس همین الان بگی بهتره! - ترمه اعصابمو خورد نکن بگو... - ای بابا... اصن این مسئله چرا اینقدر برای تو مهم شده؟ بالاخره که مسیرمون ازهم جدا.... نذاشت حرف از دهنم خارج بشه خشن و عصبی لبامو میبوسید... دیوونه شده بود مزه خون و احساس کردم...سهیل مثه ادمای عصبی لبامو گاز میگرفت... میخواستم خودمو بکشم عقب اما نمیذاشت... بزور خودمو کشیدم عقب ... اشکام جاری شد.. - دیوونه لبم خون اومد... نفس نفس میزد اخماش توهم بود... دستمالی از رو میز برداشت و گذاشت رو پام و با عصبانیت از رو مبل بلند شد. دستمال و روی لبم گذاشتم و فشار دادم.رفت تو اتاقشو چند دقیقه بعد,اومد بیرون ,نگاه کوتاهی بهم انداخت و در و به هم زد و رفت,اما تو همون نگاه کوتاهی که بهم انداخت میشد قرمزی چشماش و دید! گیج شده بودم...چرا این اینجوری میکنه؟؟آخه چته سهیل؟؟اگه دوسم داری,چرا بهم نمیگی؟؟اگرم نداری پس دلیل اینهمه غیرت و حساسیت های جدیدت چیـــــــــــــــــه؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟ سرمو به پشتی مبل تکیه دادم و چشمام و بستم...سرم درد میکرد از پس اینهمه فکر بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم,نیاز شدیدی به چایی داشتم. یه ساعتی گذشت نیومد...دلم شور میزد.به موبایلش زنگ زدم.ریجکت کرد.دوباره زدم بازم ریجکت کرد.اعصابم خورد شد.اه..... سرم و دوباره به پشتی تکیه دادم.چشمام گرم شد و خوابیدم! با حس چیزی نرم روی لبم چشم باز کردم,ترسیدم...از جا پریدم که دیدم سهیل به من میخنده.دلهره ام رفع شد,از بس لبخندش قشنگ بود,اما بی اختیار اخمی مزین صورتم کردم و نگاهم و از صورتش به ساعت بالا سرش سر دادم.وااااای.....ساعت 3 بود....!!! من 4 ساعته خوابیده بودم,چشمام تا آخرین حد باز شدن!لبخند سهیل تبدیل به قهقهه شد.دوباره اخم هام و تو هم کشیدم و نگاش کردم,با همون لبخند استثنائیش با لذت نگاهم میکرد. خنده ای کرد وگفت: - سلام عرض شد.. - علیک سلام... - خوب هستین شما؟؟ - شما بهترین... - پررو دوباره چشمام تا آخرین حد باز شد - من یا تو؟؟؟ - اینو از هرکی بپرسی میگه تو... تعجب تو چشام جاشو به شیطنت داد و با یه ابروی بالا پریده گفتم - من پرروام؟؟؟ - بله پس چی؟؟ بعد با شیطنت گفت: - نمیخوای بهم ثابت کنی پررو نیستی؟؟؟ جیغ زدم

نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:









تاريخ : شنبه 12 مرداد 1392برچسب:,
ارسال توسط بارانــــ